آخرین به روز رسانی
25 آوریل 2021
سازمان مطبوع
کانون نویسندگان ایران
جنسیت
مرد
قومیت
فارس
مذهب
شیعه
استان
تهران
شغل
هنرمند
حکم دادگاه
۸ سال زندان
وضعیت
آزاد شده
مقام تعقیب کننده
وزارت اطلاعات
اتهام
همکاری با گروههای ضد انقلاب
تاریخ تولد
1293/10/23
محل تولد
رشت
محمود بهآذین که در جوانی عضو ارتش شاهنشاهی حکومت پهلوی بود، 4 شهریور ۱۳۲۰ در جریان اشغال ایران و بمباران در «بندرانزلی» زخمی شد و دست چپش قطع شد. پس از آن حادثه از افسری ارتش استعفا داد و مشغول فعالیتهای ادبی و سیاسی شد.
سال ۱۳۲۳ در وزارت فرهنگ مشغول به کار شد اما در پی «کودتای 28 مرداد 1332» که منجر به سرنگونی دولت وقت شد، اعتمادزاده را از وزارت فرهنگ اخراج کردند.
بهآذین در سال 1347 از بنیانگذاران اصلی کانون نویسندگان ایران بود و بهخاطر همین فعالیتهای ادبی و آزادیخواهانه، 21 تیر 1349 بازداشت شد و چهار ماه را در زندانهای «قزل قلعه» و «قصر» زندانی بود.
اردیبهشت سال 1356 و یک سال قبل از انقلاب ایران، دور تازهای از فعالیتهای کانون نویسندگان ایران آغاز شد که بهآذین در آن نقشی کلیدی داشت. سوم آذر ۱۳۵۶ مجددا و این بار همراه پسرش کاوه دستگیر شد و 16 آذر همان سال با قرار وثیقه آزاد شد و در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۵۷ سازمان «اتحاد دمکراتیک مردم ایران» را پایهگذاری کرد..
انقلاب، زندان و شکنجه
در بهار سال ۱۳۵۸ و در پی انتخاب هیات دبیران تازه برای کانون نویسندگان ایران، محمود اعتمادزاده در مقالهای نسبت به رویکرد سیاسی کانون نویسندگان ایران اعتراض کرد، که همین اعتراض منجر به اخراج اعتمادزاده و از جمله سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و فریدون تنکابنی، محمدتقی برومند و دیگران از کانون شد.
اعتمادزاده اما بیکار ننشست و در پاییز همان سال و همراه با عدهای از نویسندگان و هنرمندان مطرح ایران، «شورای نویسندگان و هنرمندان ایران» را تشکیل داد.
بهمن ۱۳۶۱ و در جریان دستگیریهای گسترده اعضای حزب توده، محمود اعتمادزاده 68 ساله نیز دستگیر شد و او را با شکنجههای فراوان مجبور کردند تا در مقابل دوربین صداوسیمای حکومتی، گذشته خود و افکارش را نفی و نقد کند.
پس از این اعتراف تلویزیونی او را تا سال ۱۳۶۹ در زندان نگه داشتند.
بعد از بازداشت او، همسرش به «حسنعلی منتظری» جانشین رهبر ایران نامهای اعتراضی نوشت و گفت که به او اجازه دیدار با همسرش را نمیدهند و پسرش را هم دستگیر کردهاند. همسر بهآذین در نامهاش نوشته بود: «پسرم را گرو گرفتهاند تا از او علیه پدرش استفاده کنند. آنها اَنگ خیانت به شوهرم زده و او را مجبور کردند تا خودکشی عقیدتی کند. کسی که دستش را برای کشورش فدا نموده بود.»
محمود اعتمادزاده در تیرماه ۱۳۷۰ و چندماه پس از آزادی از زندان جمهوری اسلامی، خاطرات خود از زندان و شکنجههای بازجویان امنیتی را به روی کاغذ آورد. نوشتههایی که دی 1388 و 3 سال پس از مرگش منتشر شدند.
او که روز 10 خرداد 1385 و بر اثر ایست قلبی در بیمارستان آراد تهران فوت کرد، در دستنوشتههایش نوشته است: «باور نمیتوانستم کرد: آخر، پیر 68 ساله لاغر و نزاری که در عرصه ادب و سیاست هم کموبیش نام و آوازهای دارد، مگر میتوان به همین آسانی خواباند و کف پاهایش را با شیلنگ قلقلک داد؟ های های، پیر سادهدل!»
و سپس شرحی جانگداز از ستمی که بر او رفته را بازگو میکند: «نخستین ضربهای که بر کف یک پایم فرود آمد، دردی انبوه را در خطی باریک از پشتم نفوذ داد. و من که به خود میگفتم تا آخر بیصدا تحمل خواهم کرد، فریادم بیاختیار بلند شد: وای!... ضربه دوم به فاصلهای اندک با پای دیگرم آشنا شد، و درد آتشین بود و فریاد بلندتر؛ خدا... گاه هرروز و گاه یکیدو روز درمیان، و بهانه همیشه همان بود: تو جاسوس بودهای، اقرار کن!... تا جایی که دو روز مانده به نوروز، کف هردو پایم شکاف برداشته بود و خون میریخت. و این زخم تا پیش از دو ماه بهبود نیافت، چه، گاه از تعزیر پاهای نواربسته نیز چاره نبود.»
از کتابهای معروف بهآذین که به «پدر ترجمه ایران» نیز معروف است، میتوان به «دختر رعیت»، «مهمان این آقایان»، «قالی ایران» و «گفتار در آزادی»، و از ترجمههایش به «بابا گوریو» نوشته انوره دو بالزاک، «دُنِ آرام» نوشته میخائیل شولوخف، «اتللو» نوشته ویلیام شکسپیر، «جان شیفته» و «ژان کریستف» نوشته رومن رولان اشاره کرد.